تبليغاتX
پاریس کوچولو

پاریس کوچولو


مژدگانی: مردی برای ملا خبر اورد که خداوند پسری به وی

داده و مژدگانی خواست ملا با خونسردی رو به او کرد

 و گفت خدا به من پسر داده به تو چه که مژدگانی می خواهی.

عرعر کردن خر ملا: ملا مقداری پیاز بار الاغ خویش

 کرده و در کوچه بازار و شهر می گشت ولی هر بار

 که می خواست فریاد بزند و مردم را از خوبی و ارزانی

 پیازهایش با خبر نماید خرش شروع به عرعر کردن

 می نمود و نمی گذاشت ملا فریاد بزند ملا چند بار

 خواست فریاد بزند ولی با عرعر خر روبه رو شد و

 سر انجام عصبانی شد ئ خطاب به خر خود گفت:

 ببینم ایا تو پیازها را میفروشی یا من؟  

خرما خوردن ملا:ملا مقداری خرما خرید و همین طور

 با هسته مشغول خوردن خرما ها بود زنش که ان صحنه

 را دید پرسید برای چه خرما را با هسته می خوری ملا گفت:

 مگر بقال سر کوچه خرما ها را بدون هسته به من فروخته

 که من هم انها را بی هسته بخورم.

 همه چیز: یک روز ملا یک کیلو گوشت خرید

 و به خانه اش اورد ان را به دست زنش داد و پرسید

 با این گوشت چه می توان پخت؟ زن اظهار داشت

همه چیز ملا با خوشحالی گفت :بسیار خوب پس برای

 شام امشب خوراک همه چیز بپز.   

کار کردن شکم ملا: یکروز ملا در خانه خوابید

 و به دنبال کار نرفت زنش وقتی او را دید که خوابیده گفت:

 ملا برای چه خوابیده ای و به دنبال کار نمی روی

 ملا گفت: تا کی باید من کار کنم و شکمم بخورد

 بگذار یک روز هم او کار کند تا من بخورم.

               خواستگاری خر                                                

خری امد به سوی مادر خویش          بگفت مادر چرا رنجم دهی بیش

برو امشب برایم خواستگاری            اگر تو بچه ات را دوست داری

خر مادر بگفتا ای پسر جان             تو را من دوست دارم بهتر از جان

زبین این همه خرهای خوشگل         یکی را کن نشان چون نیست مشکل

خرک از شادمانی جفتکی زد            کمی عرعر نمود وپشتکی زد

بگفت مادر به قربان نگاهت             به قربان دو چشمان سیاهت

خر همسایه را عاشق شدم من           به زیبایی نباشد مثل او زن

بگفت مادربرو پالان به تن کن          برو اکنون بزرگان را خبر کن

به اداب و رسومات زمانه               شدند داخل به رسم عاقلانه

دو تا پالان خریدند پای عقدش           یه افسار طلا با پول نقدش

خریداری نمودند یک طویله             همانطوری که رسم است در قبیله

خر عاقد کتاب خود گشایید               وصال ایشان را نمایید

دوشیزه خر خانم ایا رضایی؟            به عقد این خر خوشتیپ در ایی؟

یکی از حاضرین گفتا به خنده           عروس خانوم به گل چیدن برفته

برای بار سوم خر بپرسید                که خر خانوم سرش یکباره جنبید

خران عرعر کنان شادی نمودند         به یونجه کام خود شیرین نمودند

به امید خوشی و شادمانی                 برای این دو خر در زندگانی

+ نوشته شده در جمعه بیست و چهارم خرداد 1387 11:28 توسط کوچولو |


این سری واستون عکسایی از کوچکترین سگ گذاشتم امید وارم

خوشتون بیاد  راستی عکسارو از سایت تک رنگ گرفتم.

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم خرداد 1387 10:21 توسط کوچولو |


نامه ی چاپلین به دخترش:

ژرالدین ! دخترم،

اینجا شب است... شب نوئل؛ در قلعه ی کوچک من همه ی این سپاهیان بی سلاح خفته اند، نه تنها برادر و خواهر تو ، حتی مادرت. به زحمت توانستم بی آنکه این پرندگان خفته را بیدار کنم خود را به این اتاق کوچک نیمه روشن ، به این اتاق انتظار پیش از مرگ برسانم .

من از تو بس دورم خیلی دور... اما چشمانم کور باد اگر یک لحظه تصویر تو را از چشم خانه ی من دور کنند؛تصویر تو آنجا روی میز هم هست ،تصویر تو اینجا روی قلب من نیز هست ، اما تو کجایی؟  آنجا در  پاریس افسونگر بر روی صحنه ی پر شکوه  شانزه لیزه می رقصی ؛ این را می دانم، و چنان است که گویی در این سکوت شبانگاهی آهنگ قدم هایت را می شنوم، و درین ظلمات زمستانی برق ستارگان چشمانت را می بینم . شنیده ام نقش تو در این نمایش پر نور و پرشکوه  نقش آن شاهدخت ایرانی است که اسیر خان تاتار شده، شاهزاده خانم باش و برقص ، ستاره باش و بدرخش ، اما اگر قهقه ی تحسین آمیز تماشاگران و عطر مستی آور گلهایی که برایت فرستاده اند ، ترا فرصت هشیاری داد ، در گوشه ای بنشین ، نامه ام را بخوان و به صدای پدرت گوش فرا دار، من پدر تو هستم ژرالدین! من چارلی چاپلین هستم ! وقتی بچه بودی شبهای دراز به بالینت نشستم و برایت قصه ها گفتم : قصه ی زیبای خفته در جنگل،قصه ی اژدهای بیدار در صحرا ، خواب که به چشمان پیرم می آمد طعنه اش می زدم و می گفتم: برو! من در رویای دخترم خفته ام ، رویا می دیدم ژرالدین، رویا...رویای فردای تو ، رویای امروز تو.


ادامه مطلب

+ نوشته شده در پنجشنبه نهم خرداد 1387 21:58 توسط کوچولو |